بديع الزمان فروزانفر
36
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
قسمت گل خنده بود گريه ندارد چكند * سوسن و گل مىشكفد در دل هشيارم ازو ديوان ، ب 22693 و بهر حال ، عشق در حد ذات خود بىرنگ است و از عاشق در مرتبهى ظهور خود رنگ مىپذيرد و جنيد بدين مناسبت گفته است : « لون الماء لون إنائه » و بنا بر اين مقدمه ، عاشق تاثير يا ظهور معشوق را محدود مىكند و پردهى جمال بىنهايت اوست تا اگر كسى جلوهى معشوق را از وى قياس گيرد از روى حقيقت معشوق را نتواند شناخت و چون عاشق بدين نظر از حدود وجود نامحدود معشوق است پس بر اين قياس او به خود هيچ نيست و جمله و هر چه هست معشوق است . و اگر « پرده » را بمعنى آن در موسيقى فرض كنيم ( هر چند بعيد به نظر مىآيد ) باز هم تناسبى دارد از آن جهت كه آهنگ بدون آهنگ ساز و زخمه نوازى در وجود نمىآيد . و چون عاشق مسلوب الاختيار است و در عدم اختيار بمردهى بىجان ماند و نيز از آن جهت كه زندگى عاشق به اعتبار عاشقيت قائم به معشوق است و مدد حيات از معشوق مىپذيرد و از وجود او تغذيه مىكند پس زندهى راستين معشوق است و عاشق مردهاى بيش نيست . اين بيت را هم از گفتهى حاج ميرزا حبيب اللَّه مشهدى بشنويد : شخص ايجاد به دو زنده و او زنده بخويش * جان به خود زنده بود ليك به دو زنده تنست و شارحان مثنوى عموما اين بيت را بر وحدت وجود حمل كرده و « پرده » را بمعنى تعين و مراتب آن گرفتهاند . مصراع دوم ممكن است مستفاد باشد از مضمون آيهى كريمه : « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ . ( القصص ،